خدا خدا خدا
ﺩﺳﺘـﺎﻧـﺖ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ
ﺗـــﺎ ﻓﺘﺢ کنی ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ . . .
ﻭ ﻣﻤﻜﻦ کنــی
ﻧـــﺎﻣﻤﻜﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ . . .
ﻭ ﺑﺪﺳﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭی
ﺩﺳﺖ نیافتنیها ﺭﺍ . . .
ﭘــﺲ دستانـت ﺭﺍ
ﺑﻪ “ﺧــــــدﺍ” ﺑﺴﭙﺎﺭ . . .
که حواسمون به زمان نبود......
فکر کردیم واسه هرکاریی همیشه زمان هست
لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصير غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:
ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ..
ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...

حول حالنا الی احسن الحال ...
کردم سیاه روی خود را که پیش تو، گردم سفید در شب عیدی که پیش روست
جاده زندگی باریک میشود؟

درتاریخ 13940905 روز پنج شنبه آذرماه 94 صبح بسمت مرزمهران برای پیاده روی اربعین حسینی حرکت راآغاز کردیم به اتفاق نه نفر ازدوستان دیگر بنام های .........
دوری کردن ازحرام
طلب حلال
فراهم آوردن آسایش ورفاه برای خانواده
حسن الخلق فی ثلاث:اجتناب المحارم وطلب الحلال والتوسع علی العیال
مجموعه ورام :جلد۱.صفحه ۹۰
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم
می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
یکی از صبحهای سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید،
سه چیزراپاک نگهدار:جسم .لباس .خیال
ازسه چیزخود رانگهدار:افسوس .فریاد .نفرین کردن
سه چیزرابکاربگیر:عقل .همت .صبر
اما سه چیزراآلوده نکن :قلب .زبان .چشم
سه چیزراهیچگاه وهیچوقت فراموش نکن :خدا.مرگ.دوست خوب

و....
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند